X
تبلیغات
شب عاشقان

شب عاشقان

به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد

حرف درون

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 5:50 PM  توسط قصه گو  | 

میخانه

با رقیب آخر شب دوش به میخانه شدیم              هر دو باز از می و از عشق تو دیوانه شدیم

تا به نزدیک سحر همدم پیمانه شدیم              مست گشتیم و ز هر جای در افسانه شدیم

راز دل گفتن مستان، شب یلدا خواهد

بلکه پیوسته شبی از همه شب ها خواهد

 

گاه از بلبل و گاهی ز چمن می گفتیم              گاه از یاسمن و گه ز چمن می گفتیم

گاه افسانة اوضاع وطن می گفتیم              گاه از صلح و گه از جنگ سخن می گفتیم

گرچه مرغ سخنش رفت بسی بام به بام

بود معلوم ز اول که چه گوید انجام

 

ناگه آمد به میان نام تو باریک میان              ای فدای تو و نامت که دهد نکهت جان

چیست دانی اثر نام تو ای شاه بتان؟              با دل زار و پریش منِ بی نام و نشان

تشنه ای را سخن از چشمة حیوان گفتن

به گرفتار قفس وصف گلستان گفتن

 

مستی آخر به در انداخت ز دل راز نهفت              گفت بی پرده به من آنچه نمی باید گفت

بعد از این غنچه ای از باغ دلم گر نشکفت              جای دارد، که بپژمردم از این گفت و شنفت

آتشم زد سخنش، سوختم و دود شدم

من ندانم چه شرر بود که نابود شدم

 

گفت: حال تو چرا گشت چنین زار و خراب              گفتمش: هیچ، گرفته است مرا باز شراب

گفت: اگر مستی از این راست ترم گوی جواب              گفتمش: باز دلم دسته گلی داده به آب

گفت: نام گل تو؟ گفتم: از آن بی خبرم

مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم

 

گر تو هم نام نگارت نبری نیک تر است              گر چو پروانه بسوزی و ننالی هنر است

« هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است              عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است»

آفرین بر نفس بلبل شیرازی باد

 بت پرستم من و از نفس پرستی آزاد

 

گرچه اندک خبری داشت دل گمراهم              کرد از جملة اسرار نهان آگاهم

 دل گرو هشته به جای دگری چون ما هم              به چه امید ندانم دگرش می خواهم

ماتم از آه من آن شب ز چه میخانه نسوخت

 بوسه میزد به لبم بهر چه پیمانه نسوخت

 

ای خدا یار کسی یار به اغیار مکن              هیچ دل را به چنین درد گرفتار مکن

بیشتر ز امشب من کار مرا زار مکن              یک طبیب هست، دو دل بیهوده بیمار مکن

ورنه این تیر جگر سوز به خون می کِشدم

آخر این عشق به صحرای جنون می کِشدم

 

گرچه چندی غم عشق دگران داشته ام              هیچ غم را نه چنین مونس جان داشته ام

 همچو جان آتش عشق تو نهان داشته ام              برده ام بار تو تا تاب و توان داشته ام

 گرچه اندک گنهی داشته آن چشم سیاه

 نیست جرم دگری از من و دل بوده گناه

 

مهربان با دگران دیدمت و دل دادم              آه و صد آه که دانسته به چاه افتادم

 غم نباشد که جفا پیشه بود صیادم              نه گرفتار چنانم که کنند آزادم

 داده ام دل به نگاری که خدا می داند

 نه محبت نه مروت نه وفا می داند

 

داده ام دل به بتی بلهوس و شهرآشوب              در خم طرّة او مِهرِ وفا کرده غروب

عمر نوح از من و دل خواهد و صبر عیوب              با منش قصدِ چه بازیست، نمی دانم خوب

 در شگفتم که چرا این همه آزار کنند

مرغ دل را که به صد حیله گرفتار کنند

 

پیش از این در چمن عشق بهاری بوده است              با گلم بلهوسی را سر و کاری بوده است

 روزگاری گل من همدم خاری بوده است              دین و دل باخته، سرگرم قماری بوده است

بازهم هرچه کند با دل و جان دوست نکوست

چکنم دشمن دل، آفت جان دارم دوست

 

عشق اگر کاسته در چشم تو مقدار عماد              نه چنین است که کس نیست خریدار عماد

جز تو کس را نپسندید دل زار عماد              ورنه خواهند بسی زردی رخسار عماد

 غنچه ها عشوه کنان با من و من مایل گُل

ای خدا مرغ دلم سوخت خبر کن دل گُل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 0:40 AM  توسط قصه گو  | 

دلیل بودن تو

دليل بودن تو

 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...    

                                                                                                   

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 5:35 PM  توسط قصه گو  | 

من و غروب و جاده

دیدم دلم گرفته هوای گریه دارم              تو این دو روز غمگین دور از رفیق و یارم

دیدم دلم گرفته دنیا به این شلوغی           این همه آدم اما من کسی رو ندارم

دیدم غروب اما نه مثل هر غروبی           پهنای آسمون رو از غم ندیده بودم هرگز به این شلوغی

دیدم که جاده خسته است از این که عمری بسته است

اونم تمومه حرفاش یا از هجوم بارون یا از پلی شکسته است

اونم تمومه راه هاش یا انتها نداره یا در میونه بسته است

من و غروب و جاده رفتیم تا بی نهایت       از دست دوری راه یکی نداشت شکایت

گم شدیم از غریبی من و غروب و جاده      از بس هوا گرفته از بس که غم زیاده

پر از قبار غم بود هر جا نگاه می کردی      کی داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 5:18 AM  توسط قصه گو  | 

دل غمگین

آنگاه که غرور کسي را له مي کنی

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

 آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي

 آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

 بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند......

دلم گرفته است از ديار قلبهاي کاغذي از جماعتي که فکرشان فقط بوي پول مي دهد

 روبروي چهره هاي ما نمايش غرورمي دهند

 با خودت مرا ببر سوي اب سوي افتاب سمت محفلي که بي ريا ست

 سمت محفلي که با صداي عشق اشناست

 سمت محفلي که لحظه هاي سبز بودن خداست           

                                      با خودت مرا ببر دلم گرفته است!...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 6:17 PM  توسط قصه گو  | 

اگر در یخچال غذایی و به تن تان لباسی وبالای سرتان سقفی برای خوابیدن دارید

شما از 70% مردم دنیا خوشبخت ترید.

اگر مقداری پول در حساب بانکی و مقداری نیز در کیفتان ویا قلکتان دارید

شما جز25% سروتمندان برتر جهانید.

اگر امروز  از خواب بیدار شدید بیش از انکه احساس کسالت کنید احساس سلامتی کردید

از یک میلیون نفری که در طی این هفته خواهند مرد خوشبخت ترید.

اگر بدون هیچ ترسی می توانید شعار مذهبی تان را بجا اورید

شما ار 200میلون نفر در دنیا خوشبخت ترید .

اگر پدرومادرتان زنده اند باز هم خوشبخنیدوسرتان را می توانید بالا بگیرید

لبخندبرلب داشته باشیدوواقعا شکرکذارباشید.

شماواقعاخوشختید چون اکثرییت می توانند ولی بیشترشان چنین نمی کنند.

اگر می توانیددست کسی را بفشاریدوبامحبت اورا شادکنیدبازهم خوشبختید.

اگرمیتوانید این متن را بخوانید 2برابر خوشبختید چراکه

یک میلیاردنفر درجهان بی سوادند!!!!!!!!!

روزخوبی داشته باشید.ازتلاش باز نایستید.

نعمتهاومواهبی که درزندگی دارید را بشماریدوبه دیگران نیزخوشبختی هایشان را یاداور شوید.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 4:14 AM  توسط قصه گو  | 

آسمان خسته

 

اشكي كه بي ‌صداست پشتي كه بي ‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي ‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

چه جاي ماه
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز طنين قدمهاي گزنه ي سرمست
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند .

به هيچ كوي و گذر
صداي خنده ي مستانه اي نمي پيچد.

ـ كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چراغ ميكده ي آفتاب خاموش است !

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره

 و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!!

کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 4:57 AM  توسط قصه گو  | 

يک ضرب المثل آمريکائي : اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري ، اختيار شکمش را در دست بگير
يک ضرب المثل پرتقالي : اگر گل سرخ را دوست داري ، بايد به خار آن نيز دلخوش باشي


يک ضرب المثل انگليسي : اگر بدنبال دو خرگوش بدوي ، هيچکدام را نخواهي گرفت
يک ضرب المثل اسکاتلندي : اسب تيزرو که بار نمي کشد
يک ضرب المثل ژاپني : انسان با آب بوجود مي ايد ، ولي با نان زنده است


يک ضرب المثل فرانسوي : اگر همين امروز طلاق مي خواهي ، به مادر شوهر سلام مکن

يک ضرب المثل آلماني : احمق ، در همه کار دخالت مي کند ، بجز کار خود


يک ضرب المثل هلندي : اگر ميخواهي آرام بشوي دردهايت را نزد گلها بازگو کن
يک ضرب المثل روسي : بازي گربه گريه موش است


يک ضرب المثل عربي : بسيار کسانند که سخن درست را عيب شمارند ، حال آنکه عيب از دريافت نادرست آنهاست
يک ضرب المثل ايتاليائي : با پا که رفتي مواظب باش با سر بر نگردي
يک ضرب المثل استراليائي : به کسي که کار کرده است پاداش بده تا تنبلها سوء استفاده نکنند


يک ضرب المثل کانادايي : پاي دونده هميشه چيزي بدست خواهد آورد ، حتي اينکه خار باشد
يک ضرب المثل نيجريه اي : پير مرد از عزرائيل فرار ميکند ولي کودک زل زل به او نگاه مي کند


يک ضرب المثل هندي : پنبه و آتش با هم سازگار نيستند
يک ضرب المثل يوناني : پول نمک زندگي تاجر است
يک ضرب المثل يوگسلاوي : تنبلي ، دام شيطان است
يک ضرب المثل حبشي : تيغه شمشير شانس ، برنده نيست


يک ضرب المثل اسپانيائي : ثروت همان جا است که دوستانت هستند


يک ضرب المثل دانمارکي : حسادت و حماقت هر دو هم درجه هستند
يک ضرب المثل سوئيسي : چشم هر آنچه که خود مي بيند باور دارد و گوش هر آنچه که مردم مي گويند


يک ضرب المثل مجارستاني : خوشبختي از جايي شروع مي شود که جاه طلبي پايان مي يابد
يک ضرب المثل ايراني : از کوچک ها خطا ، از بزرگان عطا

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 4:40 AM  توسط قصه گو  | 

پیام

روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها ، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم
سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را ، گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد: آي شبنم ، شبنم ، شبنم
رهگذاري خواهد گفت: راستي را ، شب تاريكي است ، كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت

هر چه دشنام ها ، از لب ها خواهم برچيد
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند

رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند
ابر را ، پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها ،‌ به هوا خواهم برد
گلدان ها ،‌ آب خواهم داد

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت:‌ چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 5:22 AM  توسط قصه گو  | 

غم بی کسی

پرستوئی که مقصد را در کوچ کردن ميداند از ويرانی لانه اش نميهراسد .

 اگر مقصد پرواز است.......... قفس ويران بهتر .

انکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد

 رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید:

                                                                 دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 4:54 AM  توسط قصه گو  | 

            كدام كلمه كدام كلمه مرا به عشق نزديك مي كند.

   ديگر مجالي براي نوشتن نيست، به دنبال پنجره اي مي گردم كه به آفتاب نرسيده گشوده شود.

   چرا بهاري نيست چرا كسي فاصله هاي بين غروب و پنجره بي گلدان را نمي شكند

 

                        براي دوست داشتن مگر چقدر فرصت مانده است

          یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم

                               یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

                           یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم.گرچه درخود شکستیم صدایی نکنيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 1:16 AM  توسط قصه گو  | 

قرباني


امشب بر آستان جلال تو
         آشفته ام ز وسوسه الهام                                                          
جانم از اين تلاش به تنگ آمد
         اي شعر ... اي الهه خون آشام


                                                                    ديريست كان سرود خدائي را
                                                                             در گوش من به مهر نمي خواني
                                                                    دانم كه باز تشنه خون هستي
                                                                             اما ... بس است اينهمه قرباني

خوش غافلي كه از سر خودخواهي
             با بنده ات به قهر چها كردي
چون مهر خويش در دلش افكندي
            او را ز هر چه داشت جدا كردي

                                                                     دردا كه تا بروي تو خنديدم
                                                                             در رنج من نشستي و كوشيدي
                                                                     اشكم چون رنگ خون شقايق شد
                                                                             آنرا به جام كردي و نوشيدي 

چون نام خود به پاي تو افكندم
                            افكنديم به دامن دام ننگ
آه ... اي الهه كيست كه مي كوبد                     آئينه اميد مرا بر سنگ


در عطر بوسه هاي گناه آلود
                رؤياي آتشين ترا ديدم
                            همراه با نواي غمي شيرين
                                          در معبد سكوت تو رقصيدم
                                                   اما ... دريغ و درد كه جز حسرت


هرگز نبوده باده به جام من
                      افسوس ... اي اميد خزان ديده
                                          كو تاج پر شكوفه نام من؟
                                                        از من جز اين دو ديده اشگ آلود


آخر بگو ... چه مانده كه بستاني؟
                            اي شعر ... اي الهه خون آشام
                                             ديگر بس است ... اينهمه قرباني!

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 8:2 PM  توسط قصه گو  | 

اندوه پرست

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 3:18 AM  توسط قصه گو  | 

اشک نقره اي

دوتا اشک نقره اي رو صورت برفي تو

يه علامت سوال تو حس بي حرفي تو

دونه هاي زير خاک از تو گل رو ياد ميگرفتن

وقتي شعرام رو لبات قدرت فرياد ميگرفتن

ضربان اخر قلب تو .تو گوشمه

بار سنگين غمت تا ابد رو دوشمه

حالامن موندم يه خونه بدونه کس

حلا من موندم يه قفس بي هم نفس

دونه هاي خيس ماه دستاتو پاک ميکرد

وختي چشمات سينش رو براي غم ها چاک ميکرد

حالا اون دستاي گرم مونده زير خاک سرد

گرم بازار چشمات از حراج اشک درد

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 2:26 AM  توسط قصه گو  | 

       بی گمان زیباست آزادی

                          ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم

                                                                                   که زیبا تر بخوانم     

    

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

 یا نه ویرانه کنی ساخته ای را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمده امروز

 که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

حیف از آن روز که بی عشق شب آمد

 ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 5:20 PM  توسط قصه گو  | 

کاش می دانستی رقص تنهایی من

به میان شب و روز همه از بهر چه بود

کاش می دانستی من بیگانه زخودجرم تنهایی ام امروز همه عشق تو بود

در سکوت تلخ و ممتد من و تنهایی شب

وطنین آشنا و دگر نیست صدایی جز عشق

وهمین است که مرا می برد اینگونه به ژرفای رکود

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 4:29 PM  توسط قصه گو  | 

به ياد من باش....

بگذار بگويم تو رو دوست مي دارم

بگذار جانم گرمي دوست داشتن را حس کند

بگذار سرخي عشق در خونم جاري شود

بگذار لبانم با ذکر نام تو عشق را زمزمه کند

بگذار با ديدن تو بودن را حس کنم

بگذار خود را آنهم از هرآنچه هست

از هر آنچه مرا به انزواي بي تو بودن مي خواند

بگذار بودن و وجود داشتن را با تو حس کنم با تو که تنها وجود

براي وجود تنهاي من هستي

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 4:13 PM  توسط قصه گو  | 

بار دگر در برم ای شاه خوبان آمدی  با نگاهی گرمتر از برق سوزان آمدی

قطره ی شوقت به چشم و خنده ی مهرت به لب  تا که پیش آمد که پیش ما بدین سان آمدی

همچو رویایم به چشم دل نشستی سالها  شام تارم دیدی و چون ماه تابان آمدی

روشنی بر چشم بر ره مانده ام دادی حبیب  همچو بوی پیروهن بر پیر کنعان آمدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 7:33 AM  توسط قصه گو  | 

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

گرچه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست در هوایش چون نسیم از پا ننشینم هنوز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 5:15 AM  توسط قصه گو  | 

دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 2:26 AM  توسط قصه گو  | 

دستهاي خواهش مرا بگير با خودت مرا ببر دلم گرفته است از ديار قلبهاي کاغذي از جماعتي که فکرشان فقط بوي پول مي دهد روبروي چهره هاي ما نمايش غرورمي دهند با خودت مرا ببر سوي اب سوي افتاب سمت محفلي که بي رياست سمت محفلي که با صداي عشق اشناست سمت محفلي که لحظه هاي سبز بودن خداست با خودت مرا ببر دلم گرفته است!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 2:15 AM  توسط قصه گو  | 

زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد

 زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد

 همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد

زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم با وضوئي با دعايي با خدا تقدير کرد

 کاش ميشد لحظه ها را قاب کرد روزهاي تيره را خواب کرد

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 8:9 AM  توسط قصه گو  | 

اگر نمي تواني اقيانوس باشي ، دريا باش

اگر نه رودخانه باش و اگر نمي تواني رودخانه باشي نهري کوچک باش اما هيچ گاه مرداب نباش .

نهري باش جاري ، زلال و مهربان و با جوشش زيبايت زندگي را به همه هديه کن ، چون وقتي حرکت مي کني هم زنده اي و هم به ديگران زندگي مي دهي ،

سبزه هاي کنار نهر را ديده اي چه زيبا چشم را نوازش ميدهند و ماواي پروانه هاي لطيف و زيبا هستند ، اين ها به خاطر سخاوت و مهرباني نهر کوچک اما جاري است ،

پس تو هم با الهام از اين رود کوچک جاري شو و بدان خدا در همه حال با توست ، موفق باشي ./

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 8:1 AM  توسط قصه گو  | 

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟ من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم. باز هم خنديدم. گفت: ديروز خودم ديدم كه مهــــــران پسر همسايه پنج وارونه به مــريــم مي‌داد آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي‌وقفه‌ي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌ وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 5:37 AM  توسط قصه گو  | 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم

                                                           کم که نه هرروز کم کم می خوريم عشق اگر اين است مرتد می شوم

                                                           خوب اگر اين است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است                  

                                                             کافرم ديگر مسلمانی بس است بعد از اين با بی کسی خو می کنم

                                                           هر چه در دل داشتم رو می کنم من نمی گويم دگر گفتن بس است

                                                                گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين شاد باش

                                                       دست کم يک شب تو هم فرهاد باش من که با دريا تلاطم کرده ام

                                                             راه دريا را چرا گم کرده ام  درد می بارد چون لب تر می کنم

                                                                طالعم شوم است باور می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 2:28 PM  توسط قصه گو  |